X
تبلیغات
(مسجد انقلاب) خورشید ملایر (malayersun) - مشروح زندگي نامه قسمت چهارم
( ملایرسان ) پایگاه اطّلاع رسانی دفتر حضرت آیت الله سیّد محمّد میرشاه ولد (ره)

مشروح زندگی نامه حضرت آیت الله میرشاه ولد و خاطرات انقلاب (قسمت پایانی)

..... و خاطره ی دوّم مربوط به حضرت آیت الله العظمی نوری همدانی دامت برکاته البته قبل از مرجعیّت ایشان و قبل از پیروزی انقلاب در تابستان 55 یا 56 یک روز بعدازظهر زنگ در به صدا درآمد و بنده رفتم در را باز کردم دیدم یک روحانی محترمی است در حدود 50 سال سلام کردم فرمود منزل آقای میرشاه ولد اینجاست گفتم بفرمائید، فرمود برو به ایشان بگو حسین نوری است البته برای من طبیعی بود چون دائماً علماء رفت و آمد می کردند، رفتم خدمت پدر و عرض کردم آقائی روحانی است و می گوید حسین نوری هستم، تا پدرم این جمله را شنید سراسیمه برخواست و در حالی که لباس می پوشید فرمود زود بگو بفرمائید داخل و خودشان هم پشت سر تا داخل حیاط آمدند و ایشان هم تشریف آوردند و دیدم یکدیگر را در آغوش کشیدند و احوالپرسی گرمی و با احترام دعوت شدند به داخل منزل و بنده هم مشغول پذیرائی ولی متوجه شدم که ایشان نگران است و اضطراب دارند بالاخره وقتی مطمئن شدند که غریبه ای نیست فرمودند چند روزی است در همدان سخنرانی می کردم و امروز عوامل ساواک و مأموریت شهربانی حمله کردند و مردم را متفرق و مرا هم دستگیر کردند و عاقبت مرا حرکت دادند به طرف قم که من در ملایر از آنها خواهش کردم که مرا پیاده کنند و تعهد گرفتند که به همدان برنگردم و الان خانواده در همدان هستند و هیچ اطلاعی از وضعیت من ندارند و تلفن هم نمی توانم بزنم چون تلفن ها کنترل بود مرحوم آیه الله میرشاه ولد فرمودند حال چه صلاح می دانید؟ فرمودند اگر شخص مورد اعتمادی باشد بنده نامه ای بنویسیم ایشان ببرد به همدان به آدرسی که می دهم و نامه را به صاحبخانه بدهد و حاج خانم را بیاورد ملایر خوب است کسی هست؟ چند لحظه ای به سکوت گذشت و در فکر بودند که چه کنند و چه کسی را پیدا کنند تا این مأموریت خطرناک را انجام دهد؟ که بنده عرض کردم خودم می روم!! آن دو بزرگوار نگاهی تعجب آمیز همراه با تردید به هم کردند و در سکوت از خود می پرسیدند آیا می تواند؟ آیا کار او هست؟ که سکوت را شکستم و جسارت کردم و گفتم آقا معطل نکنید نامه را بنویسید خودم می روم یک ماشین در بست می گیرم و می روم حاج خانم را می آورم و ایشان خوشحال شد و نامه را نوشت و نشانی را دارند و سفارشات لازم را فرمودند و هر دو بزرگوار در حالیکه ترسی در دل داشتند دعا کردند با سلامتی برگردم و رفتم از گاراژ اتوغرب که همشهریهای قدیمی خاطرشان هست که سواری های بنز قدیمی خط ملایر همدان آنجا توقف می کردند یک راننده ی پیرمردی را انتخاب کردم و طی کردم که دربستی برویم همدان و برگردیم و وقتی به همدان رسیدیم و نشانی مورد نظر را پیدا کردیم تا زنگ زدم 

دیدم یک آقائی که معلوم شد صاحبخانه است با ترس و دلهره در را باز کرد سلام دادم و وقتی مطمئن شدم که شخص مورد نظر است نامه ی آیه الله نوری را به ایشان دادم و ایشان هم وقتی جریان را شفاهاً توضیح دادم و مطمئن شد رفت نامه را به حاج خانم داد و ایشان هم تشریف آوردند سوار شدند و حرکت کردیم به طرف ملایر، وقتی که هر دو بزرگوار دیدند برگشتم و مأموریت را خوب انجام دادم خیلی خوشحال شدند و تشویقم کردند و من احساس غرور می کردم و بنده دیگر ایشان را زیارت نکردم غیر از همان 19 دی 56 که قبلاً عرض کردم تا سال 1375 در مشهد مقدس و بعد از مرجعیت ایشان که بنده هم در مشهد تحصیل و می کردم معمم شده بودم، خدمتشان که رسیدم و معرفی کردم  خیلی خوشحال شدند و داستان آن سال را متذکر و لحظاتی هر دو به گذشته برگشتیم. وقتی متوجه شدند ساکن مشهد هستم بیشتر خوشحال شدند و چون تصمیم داشتند دفتری در مشهد دائر کنند از بنده خواستند که به عنوان نماینده و وکیل مسئولیت دفترشان در مشهد را قبول کنم و این افتخار نصیبم شد که حدود دو سال نماینده و مسئول دفترشان در مشهد مقدس بودم و بعداً هم که برحسب تقدیر به ملایر برگشتم و ماندگار شدم توفیق خدمت بیشتر در آن جایگاه را از دست دادم ولی ایشان بزرگواری نموده مقدّمه ای بر یکی از نوشته هایم به نام در تکاپوی دیدار مرقوم فرمودند که چاپ هم شده و باعث افتخار اینجانب گردید.

و بالاخره آن مجاهد خستگی ناپذیر با مردم و در میان مردم در راهپیمائی ها و تظاهرات ضد رژیم بود و خطابه های حماسی وکوبنده بر علیه رژیم فاسد و منحوس پهلوی و حمایت از رهبر کبیر انقلاب ایراد می فرمود  ،گاهی در میدان طالقانی و زمانی در بلوار پارک و گاهی در خیابان صارمی که تصاویر موجود شاهدی هر چند ضعیف بر این واقعیت است باشید ، جریان از این قرار بود که یکی از افسران شهربانی که از انقلابیون بود و اخبار را مخفیانه به آیت الله میرشاه ولد گزارش می داد خبر آورد که ساواک دستور دستگیری و تبعید شما را به شهر برازجان در 15 خرداد صادر کرده ودر همان روز بنا دارند با حمله به منزل و تفتیش دستگیرتان نموده تبعید کنند ، البته ایشان از دستگیری و تبعید ترسی نداشتند چون از جان گذشته قدم در راه انقلاب و امام گذاشته بود و فقط خوف از آن بود که در آن شرایط خاص که اوج مبارزات بود و روز به روز به پیروزی نزدیک تر می شدیم با دستگیری و تبعید ایشان مبارزین سرخورده وانسجامی که با محوریّت ایشان داشتند آسیب نبیند ، خلاصه با همه ی تفاصیل متقاعد شدند چند روزی شهررا ترک کنند، خودمان که وسیله نداشتیم لذا به یکی از دوستان به نام آقای حاج یحیی شاملو که از مبارزین بودند و بعد از پیروزی انقلاب هم عضو ستاد نماز جمعه شدند و الان هم که این سطور تحریری می شود در قید حیات هستند، فرمودند اتومبیل خودش را آورد و اتمام اعلامیه ها و تصاویر حضرت امام را در صندوق عقب گذاشتیم و اذان صبح روز 14 خرداد سه نفری حرکت کردیم حال کجا برویم؟ پدرم فرمود یک دوستی دارم در تویسرکان به نام آقای بهشتی برویم آنجا که اگر باشد جای خوبی است و به ملایر هم نزدیک است، رفتیم و هنوز هوا روشن نشده بود رسیدیم و زنگ خانه را زدیم یک مرتبه خود ایشان در را باز کرد و تا ما را با آن هیئت دید بعد از سلام و احوالپرسی خنده ی ملیحی کرد و گفت حتماً از دست ساواک فرار کردید؟

و جناب آقای شاملو ما را پیاده کرد و رفع خستگی نمود و بنابراین شد که برگردد به ملایر تا هم مواظب اوضاع و احوال باشد و هم بعد از حصول اطمینان که دیگر ساواک تعقیب نمی کند به دنبالمان بیاید که حتی تلفنی هم صحبت نکنیم.

البته ساواک در 15 خرداد تعقیب می کند و با غیبت آیه الله میرشاه ولد مواجه می شود آرام می گیرد و کوتاه می آید.

حال که سخن از ساواک گفته شده این نکته را هم که آیه الله دکتر دوست محمدی در سومین سالگرد مرحوم آله الله میرشاه ولد در منبر بیان کردند یادآوری می شوم که فرمود در زمانی که در خوزستان به وسیله ی ساواک دستگیر شدم ابتدا سرتیپ خاوری رئیس ساواک خوزستان بود که مردم متعادل و آرامی بود ولی بعداً شخص دیگری به جای او آمد بنام سرتیپ شاهین که خیلی خبیث و تند و خشن بود و به انواع مختلف روحی و جسمی ما را شکنجه می کرد از جمله در حین شکنجه فحاشی می کرد و می گفت پدرتان را درمی آورم و چنین و چنان می کنم از جمله می گفت دو سه نفر از آخوندها همیشه ساواک را فریب داده اند و پدر ما را درآورده اند ظاهراً آرام و ساکت هستند گویا اصلاً از سیاست چیزی نمی فهمند و با انقلاب کاری ندارند به جوری که ساواک را گول زده اند و ساواک نفهمیده که اینها انقلابی هستند یکی (مرحوم آیه الله) شیخ عبدالرسول قائمی در آبادان و دیگری (مرحوم آیه الله) سید محمد میرشاه ولد در ملایر که اعلامیه ها از قم تا سرپل ذُهاب توسط او پخش می شد و ساواک نمی فهمید و می گفت من آمده ام تا در آبادان قائمی را سرکوب کنیم و دوستانم در همدان مأموریت دارند میرشاه ولد را سرکوب کنند که آنها با آن قیافه ی مظلومانه و معصومانه شان ساواک را گیج و کار خودشان را می کنند و فحاشی می کرد و کتک می زد و بدو بیراه می گفت و این حرفها را می زد.

که آقای دکتر دوست محمدی فرمودند قبل از انقلاب آن شخص به درک و اصل شد. هنگام این مطلب را در بهمن ماه سال 87 در منبر بیان کردند و در سال 91 تنظیم و تحریر این مسطور دوباره تلفنی با ایشان صحبت کردم که تأیید کردند.

و مطلب دیگر اینکه  فرمودند  قبل از سال 50 که  در ملایر منبر  می رفتم  در جلسه ی پاسخ به سئوالاتی که با جوانان داشتیم معلوم شد یک دبیر یهودی تبلیغ بهائیت در ملایری کند و در ماه رمضان به دانش آموزان شیرینی می داده و در پاسخ به آنها که اعتراض می کرده اند می گفته این حرفهای... آخوندهاست و با پیگیری هایی که شد معلوم شد که او کارمند شرکت نفت است با حقوق ماهیانه 18 هزار تومان در حالیکه حقوق یک دبیر 1700 تومان بود و مامور تبلیغ بهائیت در دبیرستانهای ملایر شده بود که مرحوم آیه الله میرشاه ولد با درایت مخصوص مبارزه بر علیه او را شروع کردند و کاری نمودند که آن شخص نه تنها دیگر به دبیرستان نرفت بلکه اصلاً از ملایر گریخت و بساط بهائیت توسط آن فقیه سعید در آن زمان در ملایر برچیده شد

مطلب دیگری که اشاره کردند و قابل توجه است این است که فرمودند


بعد از پیروزی انقلاب در یک مقطعی مرحوم آیت الله میرشاهولد مورد


بی مهری قرار گرفتند ازسوی عدهای نابخردان و ضدّانقلاب و


گروهک های مارکسیستی و التقاطی مانند مجاهدین خلق ،فرقانی ها


و....( همانها که شهدای محراب و شهیدان گرانقدر مطهری و بهشتی


و مفتح ها را به شهادت رساندند و بعدا هم رسوا و مفتضح و مجازات


شدند )بنده در یک ملاقاتی که با حضرت امام قدّس سرّه داشتم

 

جریانات ملایر را به عرض ایشان رساندم و حضرت امام دست روی


دست زدند و فرمودند: ما درطول تاریخ همیشه لطمه خورده ایم و


آقایان باید آماده ی لطمه خوردن هم باشند، از طرف من به ایشان


(آیت الله میرشاه ولد)سلام برسانید وبگویید نگران نباشند 

فقط در یک مقطع کوتاه چند روزه در ایّام 15 خرداد 57 مجبور شدیم که ایشان را چند روزی مخفی کنیم و در حقیقت مجبورشان کردیم به خاطر مصالح انقلاب و تداوم مبارزه و ناقص نماندن سیر مبارزات چند روزی در اختفاء آن فقيد سعيد نه تنها در سخنراني ها و خطابه هاي آتشين خود در زمان خفقان با كمال شجاعت نام حضرت امام خميني را كه در آن زمان جرم بود مي برد بلكه عكس حضرت امام را هم در اطاق محل كار كه محل رفت و آمد عموم مردم  بود  بالاي  سرشان  گذاشته  بودند  كه  نشان ازعشق  وعلاقه ی ايشان به رهبر كبير انقلاب بود در زمانی هم که حضرت امام در پاریس تشریف داشتند همگام با سایر شخصیت های کشورتلگرافی به رئیس جمهوروقت فرانسه ارسال و حمایت خود و روحانیت و مردم ملایر از رهبرانقلابشان را اعلام و حفاظت از جان امام را خواستارمی شوند و امّا نمازعید فطر سال 57 قبل از پیروزی که مقرر شده بود در تمام شهر ستانها یک نماز ودر فضای باز و زیر آسمان اقامه شود و نمادی از انزجار مردم از حکومت پهلوی در راسر کشور بود ،خود سند افتخار دیگری از مبارزات آن فقیه مجاهد است که در حالیکه محل نماز(آخر خیابان سعدی) در محاصره مأموران خون آشام رژیم بود خطبه های آتشین نماز عید مرحوم آیت الله میرشاه ولد ضربه ی مهلکی برای سردمداران حکومت بود و لرزه بر اندام طاغوتیان افکند و بعد از نماز تظاهرات عظیمی با شعارهای کوبنده و انقلابی انجام و به بیت آن عالم مجاهد ختم گردید که هدایت برخی شعارها و فریادهای کوبنده آنروز به عهده روحانی  مبارز حضرت حجت الاسلام و المسلمین شیخ عبد الکریم ترابی بود البته در اوائل ماه مبارك رمضان آن سال اتفاق ديگري افتاد كه از اين قرار بود:براي سخنراني در مسجد انقلاب خطيب توانايي كه از مدرسين حوزه علميه قم نيز بود به نام مرحوم حجه الاسلام استادعرفانيان خراساني از طرف آيت الله مير شاه ولد دعوت شده بود ،طبق معمول مجلس با شور خاصي شروع و همان شب و روز اول با خطابه هاي انقلابي مرحوم عرفانيان و شعارهاي كوبنده بر عليه رژيم شاه و حمايت از امام خميني توسط مردم لرزه بر اندام ساواك و دژخيمان شاه افتاد كه نتوانستند تحمل كنند و با يك توطئه و نقشه شوم در شب سوم ماه مبارك رمضان مجلس را تعطيل واعلام مي كنند آقاي عرفانيان آشوبگر است و حق ندارد منبر برود و تو طئه اين بود كه در شب سوم تعدادي اعلاميه از بالا به پائين پرتاب شد و مامورين به داخل مسجد ريختند و با ضرب و شتم نگارنده و یکی دیگراز جوانان به نام جمشید باقری که با آنها درگیر شدیم وارعاب مردم مجلس را به بهانه پخش اعلاميه و فعاليت عليه نظام و امنيت كشور تعطيل كردند و كاري كردند كه آقاي عرفانيان مخفيانه از ملاير رفت البته مرحوم آيت الله مير شاه ولد نگذاشتند مجلس ماه مبارك رمضان تعطيل شود و خودشان در آن سال منبر رفتند البته از روز هفتم به بعد چون بعد ازآن جريان چند روزي مسجد تحت محاصره بود و از حضور مردم جلو گيري مي شد(رجوع شود به کتاب انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک استان همدان جلد 2 صفحه 326) و اما در تاسوعا و عاشورای همان سال که تمام هیئت های حسینی (ع) به فرمان حضرت امام یک حرکت دسته جمعی واحد انجام دادند و تبدیل به یک تظاهرات عظیم بر علیه رژیم شد ، جای مرحوم آیت الله میرشاه ولد خالی بود چه آنکه ایشان به علت همان اتفاقی که قبلا گفته شد در هفتم محرم هنگام اقامه نماز مغرب و عشاء در خیابان مجاور شهرداری مورد ضرب وشتم قرار گرفت  ودر بستر بود و گرچه خود نتوانست شرکت کند اما فرزندانش به اتفاق خطیبی که از قم برای سخنرانی محرم آمده بود حضرت آیت الله آقای حاج شیخ علی تهرانی ( که الان در تهران امام جماعت مسجد هدایت مسجد مرحوم آیت الله طالقانی است ) پیشاپیش جمعیت شرکت داشتند که تصویر آن موجود است . ناگفته نماند كه روز تاسوعا تظاهرات و راهپيمائي با آرامش تمام شد ولي در روز عاشورا اتفاقي افتاد كه منجر به شهادت يكي از مبارزين و جراحت چند نفر ديگر و نيز كشته شدن يك پاسبان و مجروح شدن چند پاسبان ديگر شد بدين ترتيب كه تظاهرات از مقابل بيت مرحوم آيت الله مير شاه ولد شروع شد (البته خود ايشان به علت همان ضرب و شتم و باز داشت هفتم محرم كه گفته شد در بستر بودند و حضور نداشتند) به طرف سه راه امير كبير و ميدان طالقاني خيابان بروجرد با شعار هاي كوبتنده بر عليه رژيم ،جمعيت وقتي به اول خيابان عاشورا و ابتداي بازار كه رسيدند عده اي از ما مورين و پاسبانها مسلح و به زانو به طرف جمعيت نشسته بودند كه احتمالا قصدشان محافظت از مجسمه شاه و نيز ارعاب مردم بود كه در يك لحظه و در يك اقدام انقلابي يكي از مبارزين به نام احمد ونايي به سرعت سوار وانت باري كه كنار خيابان بود شد وآن را روشن كرد و با سرعت تمام به قلب مامورين مسلح زد و آنها را تار و مار كرد كه يك نفرشان كشته و چند نفرشان مجروح شدندكه ناگهان مامورين مسلحي كه پشت بام بازار سنگر گرفته بودند، رگبار را گشودندابتدا به طرف وانت بار كه منجر به شهادت شهيد احمد وفائي شد و آنگاه بسوي مردم كه عده اي مجروح و جمعيت تار ومار و پراكنده شدند و به اين ترتيب اول شهيد انقلاب ملاير در روز عاشورا تقديم شد و خون پاكش به سان خون تازه اي بود كه بر پيكر انقلاب تزريق شد و روح تازه اي بر انقلابيون دميد و جوشيدند وخروشيدند تا نهضت حسيني و انقلاب خميني را به ثمر رساندند. و فرداي آنروز پيكر پاك شهيد احمد وفايي روي دست مردم شريف وانقلابي تشييع كه آنهم خود تبديل به يك تظاهرات خشمگين بر عليه رژيم شد ، و بعد از اقامه نماز توسط آيت الله مير شاه ولد به خاك سپرده شد . بهر حال تظاهرات و راهپيمائي اربعين حسيني (ع) هم با صلابت و كوبنده با فريادهاي درود بر خميني و مرگ بر شاه انجام شد و با سخنراني حماسي و پرشور آيت الله مير شاه ولد پايان يافت . واما مطلبي هم راجع به مجسمه شاه خائن كه در ميدان مركزي شهر بود و البته در تمام شهر ها وجود داشت و در بعضي از شهرها در خلال راهپيمائي منهدم شد ه بود البته با درگيري و خونريزي ، ولي در ملاير مرحوم آيت الله ميرشاه ولد دستور داده بودند كسي نزديك مجسمه نشود تا مبادا بخاطر يك مجسمه سنگي خون كسي ريخته شود و مي فرمودند يك روزي مجسمه با خواري و ذلت پائين مي آيد وهمانگونه شد ، بعد از راهپيمائي اربعين از فرمانداري به آيت الله مير شاه ولد اطلاع مي دهند كه مي خواهيم مجسمه اعليحضرت را پائين بياوريم  و آيت الله مير شاه ولد نيز به انقلابيون دستور دادند تا سريعا يك مكعب آهني ساخته شود و اطراف آن شعارهاي نصر من الله و فتح قريب و لا اله الا الله و الله اكبر بنويسند و آماد كنند و شبانه با كمك خود مامورين حكومت با شعا رهاي مرگ بر شاه با ذلت و خواري مجسمه را پائين آوردیم  و آن مكعب را بجاي آن نصب کردیم  و بدين ترتيب خواست جوانان انقلابي انجام شد با افتخار و بدون اينكه خون از دماغ كسي بريزد ،در اينجا جا دارد از مرحوم استاد شاملو كه مكعب آهني را ساخت و آقاي وزيري كه آن را نوشت و حاج عباس وافقي و ديگر مبارزان كه جرثقيل و جك آوردند ومجسمه را پائين آوردیم ،یاد کنم و بالاخره در روز 22 بهمن بعد از ظهر مردم به همراه رهبر و پیشوای خود برای تصرف شهربانی مقابل شهر بانی اجتماع کردند ،طبق مذاکراتی که بین مرحوم آیت الله میرشاه ولد و رئیس شهربانی خبیث سرهنگ کاشفی شد مقرر گردید که آن فقید سعید مردم را با آرامش از شهربانی خارج کند و او هم بدون هیچ گونه درگیری و مقاومتی شهر بانی و تمام اسلحه ها را تحویل دهد و این در حالی بود که هر دو بالای یک ریو ارتشی بودند که مستقر در شهربانی بود و در حال پائین آمدن از آن بودند که با یک اشاره خائنانه، سرهنگ مردم بی پناه هدف ر گبارگلوله های مامورین مستقر در پشت پنجره های شهربانی قرار گرفتند که تعدادی شهيدوعده زیادی مجروح شدند به گونه ای که شهید باقری روی دست نگارنده که در کنار پدرم بودم افتاد و به شهادت رسید و اتومبیل حامل آن فقید سعید گلوله باران شد و مردم حلقه زدند و ایشان را پیاده به منزل رساندیم و اینگونه آن بزرگ مرد تا آخرین لحظات پیروزی انقلاب در کنار مبارزین وشهدای گلگون کفن انقلاب اسلامی بود و ثابت کرد که رهبری مبارزات مردم ملایر بر علیه رژیم ستم شاهی لایق ایشان بود . عاقبت انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و تازه اول کار بود ،در ابتدا کمیته انقلاب تشکیل شد و گروه ضربت معین شد و انتظامات شهربه دست گرفته شد، شهربانی و ژاندارمری تصرف و تسخیر گردید و تمام اسلحه های شهربانی به بیت مرحوم آیت الله میرشاه ولد منتقل گردید و سریعا پشت بامها سنگر بندی شد و بیت آن فقید سعید تبدیل به مرکز هدایت و تمشیت تمام امور شهر گردید ،پاسداران انقلاب جذب و همانجا به صورت شبانه روزی مستقر شدند بعد از مدت کوتاهی که شهر به دست پاسداران و به صورت انقلابی اداره می شد مرحوم آیت الله میرشاه ولد در یک اقدام انقلابی و ابتکاری در حکمی جناب آقای روشن ضمیر را که از فرهنگیان مورد اعتماد شهر بود به عنوان فرماندار شهر و آقای صباغیان را که از قضات معتدل و مردمی بود به عنوان رئیس دادگستری و دادستان و سروان غیاثوند را که سابقه بهتری داشت به عنوان رئیس شهربانی و کمیته انقلاب و سروان فرحی را به عنوان رئیس راهنمایی ورانندگی و سروان خیری را به عنوان رئیس ژاندارمری معرفی و دستور اکید صادر کردند که آقایان هر چه سریعتر اوضاع بهم ریخته شهر را سامان دهند و آنان مشغول بکار شدند البته در ضمن رسيدگي به امور انقلابي و نظم و انضباط شهر و دستگيري ضد انقلابيون وعوامل ساواک و رژیم  و محافظت از ساختمانهاي دولتي و حفظ اموال بيت المال و ساير امور وابسته ،از رسيدگي و سر و سامان دادن به وضع اقتصاد و معيشت مردم و تهيه و توزيع نفت و گاز و ارزاق عمومي غافل نشدند و تلاش نمودند تا ما يحتاج مردم به صورتي عادلانه و به وسيله كارت بين همه تقسيم شود و در ضمن فروشگاهي بنام فروشگاه اسلامي كه بعدا با نام تعاوني اسلامي به كار خود ادامه داد ، در محل فعلي داروخانه شبانه روزي حضرت امام تاسيس كردند با سرپرستي و مسئوليت يكي از فرهنگيان انقلابي بنام آقاي منصور گلستاني كه اخيرا مرحوم شد و خواروبار و واجبات زندگي مردم در اختيارشان قرار مي گرفت البته فراموش نشود كه وضعيت شهر و بازار به شدّت بهم ريخته و نابسامان بود و ضد انقلابيون و سلطنت طلبان در فكر آشوب و هرج ومرج بودند كه با رهبريهاي خردمندانه مرحوم آيت الله مير شاه ولد و همكاري خوب مبارزين و انقلابيون نقشه هاي آنان تا حد زيادي نقش برآب شد و بعد ازمدتی درمرداد 58 برابربا رمضان المبارک 1399 خود ایشان هم به عنوان امام جمعه ملایر منصوب و جایگاه خود را در منصب امامت جمعه و نمایندگی ولایت فقیه احراز و به ایراد خطبه پرداخت و با خیالی آسوده و با اتکاء به ذات اقدس احدیت و عنایات حضرت ولی عصر (ارواحنا له الفداء )و پشتیبانی ولی فقیه چه آنکه قدرت به اراده حق در دست خودشان بود و دیگر دشمنی بنام رژیم تا دندان مسلح شاهنشاهی وجود نداشت

همانگونه که اشاره شد اوّلين نماز جمعه توسط آيت الله مير شاه ولد و به حكم حضرت امام خميني در 21 رمضان 1399 قمری مرداد 1358 در ورزشگاه تختی خيابان حمزه لوئي اقامه گرديد كه تصاوير آن موجود است و در ماه مبارك آن سال خطيب توانا مرحوم حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد احمد حسيني همداني به دعوت مرحوم آيت الله مير شاه ولد در ملاير سخنراني مي نمود ایشان از مبارزینی بود که بارها در همدان و تهران دستگیر و زندانی ویا تبعید شده بود البته در اسناد ساواک به نام سیّد احمد حسینی ملایری نام برده شده ولی خودشلن دوست داشتند به نام حسینی همدانی خطاب شوند. روحشان شاد

و با اجداد طاهرينشان محشور باشند و نيز اقامه نماز در پارك سيفيه در تابستان از ابتكارات انقلابي آن فقيد سعيد بود تا هم مؤمنين و نماز گزاران از فضاي زيبا و هواي خوب استفاده كنند وهم زمينه تبليغ دين مبين و رسيدن احكام و معارف اسلامي به آنانكه راهي به مساجد و اماكن مذهبي ندارند فراهم شود .

وَالسّلام ُعلی مَنِ اتّبِعَ الهُدی

تهیه و تنظیم : سیّد عبدالحمید میرشاه ولد

اسفندماه 1387 برابر با ربيع الاول 1430

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 15:44  توسط سیّد عبدالحمید میرشاه ولد  |